



عسل دختری مهربان، امااز جنس انسانهای شجاع و کم سن و سال؛دختری که با ورود به دنیای تاریک مرد مرموز و خطرناک، سرنوشت خود را به سیاهی و تاریکی میکشاند.
و اما... در بین این تاریکیها قلبی که بیپروا برای مرد سیاه پوش میتپد.همین ماجرا باعث میشود، مجبور به پیمودن راهی شود که خطرناک است.
هم اینک مرد سیاه پوش، کسی که از دل تاریکیها بیرون آمده است، با انتخاب عسل دنیای خود را به سمت روشنی سوق میدهد و اما آیا این انتخاب دنیایش را چگونه تغییر میدهد؟


به راستی فکر کن که دستهایت را بسته اند؛ چشمهایت در اسارت بندهای پارچه هستند و قادر به دیدن نمیباشند. ناتوان و عاجز از درکموقعیتی هستی که در آن غرق شده ای!
نمیبینی، ولی حس می کنی. اما قادر به حل معماهای اطرافت نیستی و چهقدر زجرآور است گنگی در میان آن حجم از معماهای زندگی... ناچار از اجباری که قلبت بهت فشار می آورد، بی خبر از دلیل واقعی قتل های اطرافت تنها باید به دنبال قاتلش بگردی و بی دلیل قضاوت گوی آن ها باشی...
واقعا این حقیقت زندگی است؟ یا من در باتلاق دروغینش گیر افتاده ام و خود از آن آگاه نیستم. به راستی کدام؟









